محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

575

تاريخ الطبرى ( فارسي )

و چون پسر را نزديك آورد آب دهان به چشم وى انداخت كه بينا شد و در گوش وى دميد كه شنوا شد . پير زن گفت : « خدايت رحمت كند زبان و پاى او را نيز بگشاى . » جرجيس گفت : « بگذار بماند كه روزى بزرگ دارد . » و شاه بگردش شهر برون آمده بود و چون درخت را بديد به ياران خويش گفت : « درختى اين جا مىبينم كه نبود . » گفتند : « اين درخت از عمل جادوگرى روييده كه مىخواستى شكنجهء گرسنگى به او دهى و اينك از آن سير بخورده و زن فقير را سير كرده و پسر او را شفا داده است . » شاه بگفت تا خانه را ويران كنند و درخت را ببرند و چون خواستند درخت را ببردند خدا آن را چنان كه بوده بود بخشكانيد و آن را بگذاشتند و بگفت تا جرجيس را برو در افكندند و چهار ميخ بر او كوفتند و چرخى بياوردند و بار سنگين زدند و زير چرخ خنجرها و كاردها نهادند و چهل گاو به چرخ بستند كه به يك حركت آن را بكشيد و جرجيس زير آن سه پاره شد . آنگاه بگفت تا يك پاره را به آتش بسوختند و چون خاكستر شد كسان فرستاد تا خاكستر را به دريا ريختند و از جاى خويش نرفته بودند كه صدايى از آسمان شنيدند كه اى دريا خدايت فرمان مىدهد كه هر چه از اين پيكر پاك در تو هست محفوظ دارى كه مىخواهم آن را چنان كه بود باز پس آرم . آنگاه خدا بادها را بفرستاد كه خاكستر را از دريا بر آورد و فراهم كرد و چنان شد كه پيش از پراكندن به دريا بوده بود و خاكسترپراكنان از جاى خود نرفته بودند كه خاكستر به جنبش آمد و جرجيس غبار آلود از آن در آمد كه سر خويش را مىتكانيد . خاكسترپراكنان باز گشتند و جرجيس نيز با آنها بازگشت و چون به نزد شاه